آلا رستمی
هنرجوی سه تار

من همیشه زندگی را امانتی از سوی خدا دیدهام؛ امانتی که باید با لطافت از آن نگهداری کرد، با فکرهای روشن، با اثرگذاری، با زیبا زیستن.
در ریاضی مبحثی هست به نام «برهان خلف»؛ اثباتی غیرمستقیم که حقیقت را با نفی آن آشکار میکند.
گاهی با خودم فکر کردم: بیاییم فرض کنیم مثبتاندیشی چیز بدیست؛
بیاییم بگوییم آدمِ مثبت فقط خودش را گول میزند،
باید قبول کند زندگی سخت است و همین است که هست… شاید هم راه سازگاری همین باشد.
اما یک دورهای از زندگیام بود که خانه همیشه بوی کاغذ سوخته میداد.
همه میدانستند کارِ من است.
تمام تلخیهای روز را مینوشتم و میسپردمشان به آتش.

مهسا گفته بود رنگ موهایم بد شده.
کار امروز طاقتفرسا بود.
چرا باید صبح زود بیدار شوم؟
مریم گفته بود چاق شدهام.
زهرا آن دروغ بیمعنی را چرا گفت؟
گوشیات را دزدیدند؛ هیچکس قابل اعتماد نیست.
فلانی مرد…
اصلاً اگر قرار است همه بمیریم، آمدنمان به دنیا چه حکمتی دارد؟
کمکم ذهنم به این تلخیها خو گرفت. انگار مغزم یک ساعت مشخص لازم داشت تا بوی کاغذ سوخته بلند شود.
صبحها تمام دغدغهام این بود که «امروز چه چیزی برای سوزاندن بنویسم؟»
هوای ابری یعنی روزی کلافهکننده.
برف یعنی سرمایی که باید تحملش کنم.
فکر میکردم امروز با رؤیا دعوایم میشود،
چون دیروز حرفهایش اعصابم را خرد کرده بود؛
و خب چه چیزی بهتر از یک دعوی تازه برای سوزاندن شبانه؟
آرامآرام داشتم برای خودم
سناریوی منفی میساختم
تا شب چیزی برای انداختن در آتش داشته باشم.
اما… نشد.
زندگی دیگر قشنگ نبود.
باران فقط میبارید تا خیسم کند.
باد فقط آمده بود تا موهایم را به هم بریزد.
شب فقط تاریکی بود و بس.
آدمها در خیابان بیمعنا راه میرفتند.
حتی شبهای برفی با آسمان صورتیشان
دیگر مرا ذوقزده نمیکردند.
نشد…
فکر منفی جواب نداد.
غر زدن زیبا نبود.
آدمی در تلخی نمیماند؛ میپوسد.
سوزاندن کاغذ،
دور کردن افکار منفی،
خوب است…
اما کافی نیست.
میخواهم حرفم را با جملهای از «جول اوستین» نویسنده تمام کنم:
«وقتی افکار منفی سراغتان میآیند – که حتماً هم میآیند – نادیده گرفتنشان کافی نیست؛ باید آنها را با افکار مثبت جایگزین کنید.»
و من برای اولینبار همین کار را کردم:
مهسا گفت رنگ موهایم بد شده…
یاد گرفتم تغییر، گاهی حال آدم را بهتر میکند.
کار خیلی سخت بود…
فهمیدم هنوز قویام و توان انجامش را دارم.
صبح زود بیدار شدن سخت بود…
اما یعنی یک روز تازه بیشتر برای زندگی.
مریم گفت چاق شدهام…
یعنی وقت توجه به بدن و حال خودم رسیده است.
زهرا دروغ گفت…
ولی من یاد گرفتم حدّ اعتماد را درست بسنجیم.
گوشیام را دزدیدند…
اما فهمیدم هیچچیز از آرامش خودم مهمتر نیست.
فلانی مرد…
و به من یاد داد زندگی کوتاه است؛
باید عاشقانهتر زندگی کرد.
همهٔ چیزهایی که روزی برای سوزاندن مینوشتم، امروز برای ساختن مینویسم.
پایگاه خبری موسیقی زیروبم موزیک دارای مجور از اداره مطبوعات