زهرا کشوری

وقتی جنگ شد، هیچ کلامی مانند تعبیر مجید اخشابی، موسیقیدرمانگر ـ «موقعیت ابهام» ـ حال و روز ما را توضیح نمیداد. هیچکس نمیدانست چه اتفاقی در انتظار ماست، چه میشود و به کدام سمت رانده میشویم. آینده نه تصویر داشت، نه زمان.
جنگ فقط با موشک و آژیر تعریف نمیشود؛ با همین ابهام تعریف میشود، با لحظههایی که آدمها نمیدانند فردا چگونه از خواب بیدار خواهند شد، اما با این حال تصمیم میگیرند فرو نریزند.
در همان روزها ما همدیگر را داشتیم؛ «خانواده همراز». خانوادهای همنت و همفرکانس. همه در یک موقعیت ایستاده بودیم. به قول شمالیها، عزای دستجمعی شبیه عروسی است؛ تناقضی از ترس و کنار هم بودن. قرار «همدلی همراز» را همین موقعیت کلید زد؛ ایدهای که در ذهن مجید اخشابی شکل گرفت.
کنار هم تاب بیاوریم
در زمانهای که شهرهای ایران زیر بمباران آمریکا و اسرائیل بود، گروهی در شبکهٔ اجتماعی «بله» شکل گرفت تا دلهرهٔ جنگی را که کسی نمیدانست تا کی ادامه دارد، کنار هم تاب بیاوریم. هر یکشنبه و چهارشنبه شب جمع میشدیم و میشویم و دربارهٔ تابآوری، کنجکاوی، مثبتاندیشی و… حرف میزدیم.
گاهی صدای موشک تمرکزمان را به هم میزد. گاهی دلهره جملههایمان را نیمهکاره میگذاشت. یک نگاهمان به ساختمان بالای سرمان بود یک نگاه مان به سیمای همدیگر. ارتباطمان قطع نمیشد. مسافت و جغرافیا پنهاور ایران بزرگ میگفت:« ما خیلی دور هستیم» اما ما نزدیک بودیم مثل رگ به گردن. فاصله فقط یک کلیک بود؛ فاصله ای که با یک«بله» برداشته میشد.
ما ابهام را پذیرفتیم و به آنچه پیش آمد «آری» گفتیم. به قول «مریان مککیبن دِینا» در کتاب خدا، بداهه و هنر زندگی، جایی که «بله» فقط به معنای پذیرش منفعلانه نبود، بلکه پذیرش فعالانهٔ موقعیت بهعنوان نقطهٔ شروعی برای ساختن چیزی جدید بود. ما به ابهامی که زندگی به ما تحمیل کرد، بله گفتیم.
از تهران تا شهرکرد، از خرمآباد تا شهسوار، از اصفهان تا شیراز. وقتی یکی از بوشهر میگفت «سلام»، ساری آنقدر نزدیک بود که پاسخ بدهد. نشان ما از یک سو به خلیج فارس می رسد از سوی دیگر به کاسپین. اما ما شرق را همسایهٔ غرب کردیم و جنوبی ها را هممحلهٔ شمالی ها.

رشتهای نازک اما محکم
در همان روزها بود که ما، زیر موشکباران آمریکا و اسرائیل، ساز میزدیم و گوش میسپردیم به نتهایی که در خانههایی زیر حمله هوایی نواخته میشد. صدای موسیقی مثل رشتهای نازک اما محکم، شهرها را به هم وصل میکرد؛ انگار نتها هم مثل پیامها فاصلهها را کوتاه میکردند.
و ما، از پشت پنجرهٔ کوچک اینترنت، گاهی شاهد بودیم که همانوقت که کسی مینواخت یا دیگری کتابی را تحلیل میکرد، شهرش زیر موشکباران بود؛ تصویری که هم قلب را میفشرد و هم پیوند میان ما را محکمتر میکرد.
تابآوری برای ما یک مفهوم کتابی نیست. در همان شبهایی شکل گرفت که با وجود اضطراب، باز هم وارد گروه میشدیم. وقتی هنوز در خانههایمان چای دم میشد، هنوز احوالپرسی بود، هنوز کلمهها میان موشکباران رد و بدل میشد. ما کلمات را به هم هدیه میدادیم تا همدلی- که از همزبانی بهتر است- را تمرین کنیم.

ما همفرکانسیم
از روزنهٔ کوچکِ اینترنت ملی، دروازهای به دل همدیگر باز کردیم. جنگ میتوانست شهرها را به هم بریزد، اما نتوانست این رشتهها را قطع کند. ما از همزبانی گذشته بودیم و همدل شدیم.
حالا اگر کسی بپرسد چه نسبتی با هم داریم، میگوییم:
ما همفرکانسیم.
ما همنتیم.
ما خانوادهایم؛ خانوادهٔ همراز.
خانوادهای که در سختترین شبهای کشور، با هم تاب آورد و یاد گرفت تابآوری، نه یک مفهوم، که یک سبک زیستن است.
پایگاه خبری موسیقی زیروبم موزیک دارای مجور از اداره مطبوعات