زهرا جَنفَرَک

مادر و هنرمند صنایع دستی
اول صبح بود. مثل هر روز با صدای پدافندهایی که حوالی خانهمان به کار میافتادند، بیدار میشدیم. عادت همیشگیام این بود که به تراس بروم، خیابان را نگاه کنم و اوضاع را بسنجم؛ با هراسی پنهان که مبادا روزی برسد و ببینم همسایهها خانه را تخلیه کردهاند و ما ماندهایم میان رفتن و ماندن.
هر صبح، فضای خانه را طوری مهیا میکردم که پسرم -نوجوانی چهارده ساله که بار سنگین اضطرابِ جنگ بر شانههایش بود- با حالِ متعادلتری روزش را آغاز کند. بلوتوث گوشی را وصل میکردم و صدای موسیقی را بالا میبردم؛ سپری میان ما و صدایِ کرکنندهی پدافندها.
نیمی از حال خانه با کارهای میناکاریام پر شده بود. هر روز با تمرکزی وسواسگونه، روی سفالها شابلون میگذاشتم و رنگها را یکییکی جان میدادم. زیر لب با خودم نجوا میکردم: «زندگی هنوز جاری است… نباید متوقف شد.» این هنر، پناهگاهی بود تا از لحظهها استفاده کنم، حتی اگر سایهی جنگ بر دیوارها سنگینی میکرد.

ساعت نه صبح بود که میدان سپاه، نزدیک خانهمان، بمباران شد.
خانه چنان تکان خورد که تعادل ایستادن نداشتم. نمیدانم چطور خودم را به اتاق پسرم رساندم؛ او را از تخت بلند کردم و تا ورودیِ حال آوردم. دیگر راهی برای فرار نبود؛ همدیگر را در آغوش گرفتیم. صدای فریادهایمان در هیاهوی انفجار گم میشد و درِ ورودی، از شدتِ ضربِ موجهای انفجار، دیوانهوار باز و بسته میشد.
ساختمان که آرام گرفت، سریع آماده شدیم. از طبقه چهارم، پلهپله پایین آمدیم؛ بیهیچ تعلقی به تعلقاتِ مادی. همهچیز را به خدا سپرده بودم، بهویژه پسرم را که در آن لحظاتِ مرگوبیم، با نگاهی که فراتر از سنوسالش بود، زمزمه میکرد: «من هنوز آرزو دارم.»
دلم لرزید. یاد مادرانی افتادم که با هزار امید، فرزندانشان را به بلوغ رساندند و حالا دستهایشان به آوار گره خورده است تا تن بی جانشان را برای آخرین بار در آغوش بکشند.
خیابان شبیه آخرالزمان بود. مردم بیهدف میدویدند، بیآنکه یکدیگر را بشناسند. دخترکی با جراحتِ ترکش در پهلو… میوهفروشی که در یک لحظه، خودش و زندگیاش به هوا پرتاب شده بود.
در آن هیاهوی غریزی برای بقا، که هرکس فقط به نجاتِ جانِ خود میاندیشید، پسرم با طمأنینهای غیرعادی، چند وسیلهی کوچکِ محبوبش را در جیب کاپشن گذاشت. صبوریاش ستودنی بود؛ صبری که از سرِ ناآگاهی نبود، بلکه از عمقِ جهانبینیِ هنریاش ریشه میگرفت.
آن شبها که بیرون شهر چادر زده بودیم و با آتش، خودمان را گرم میکردیم، او نگران هیچچیز نبود؛ جز کتابهایش. کولهی ما در جنگ، کولهای از کتاب بود. برای او، صدای پدافندها شبیه نتهایی بود که میخواست با کلمات و اشعارش هماهنگشان کند؛ گویی میخواست در متنِ خشونت، موسیقیِ معنا را کشف کند.
پایگاه خبری موسیقی زیروبم موزیک دارای مجور از اداره مطبوعات