تاب آوری

سمیه ملکی
هنرجوی همراز

برای تاب آوردن، گویی سنسوری درون ما وجود دارد که بر اساس موقعیت بحرانی فعال می شود و ما متعجب از اینکه با وجود شرایط سخت مثل جنگ، چطور اینچنین خونسردانه موزیک می شنویم؟! چطور فیلم طنز می ببینیم و حتی قهقهه می زنیم و هنوز می توانیم از طعم غذای مورد علاقه مان لذت ببریم؟! چطور هنوز بخار چای برای ما زیباست در حالی که یکی از عزیزان مان از بیماری لاعلاج اش رنج می کشد یا صدای انفجار به گوش مان می رسد! آنوقت حیرت زده در دل می گوییم “چطور هنوز می توانم ادامه دهم؟!”

تاب آوری


ما هر از چند گاهی با توجه به درک و مرور شرایط این سوال را از خود می پرسیم، شاید به قول سهراب “تا شقایق هست زندگی باید کرد” هنگامی که شرایط هراس آور است این شعر را شعاری می دانیم چرا که احساس می کنیم قلب مان در دریای دودِ غلیظ و عمیقی در حال دست و پا زدن است و هر از چند گاهی سر از موج های سیاه بر می آورد و نفسی تازه می کند و دوباره به شنا کردن حریصانه ادامه می دهد تا غرق نشویم و ما به این فکر می کنیم “می ارزد؟!” این همه تلاشِ قلب، این همه دویدن بدون آنکه لحظه ای بنشیند و عرق پیشانی اش را پاک کند برای آنکه ما ادامه دهیم، می ارزد؟!
بعد نگاه مان به مغز می افتد که دغدغه های مان را مدام یاد آوری می کند و در گوش مان از تجزیه و تحلیل هایش می گوید و با ذره بین مشکلات را نشان مان می دهد، دوباره کلافه می شویم، دل مان برای قلب که همچنان در غبار شنا می کند می سوزد،
وقتی رنج دیگران مخصوصاً عزیزان مان را می بینیم این دریای دودی غلیظ و عمیق تر می شود، طوری که نفس کشیدن برای مان دشوار می شود و حتی دیگر بخار چای برای مان زیبا نیست!
این همه تقلای قلب برای چه؟! برای ادامه این روزهای مزخرف؟! احساس می کنیم در دایره ای اسیر شده ایم که پس از برطرف شدن مشکلی، مشکل دیگری آغاز می شود و ما چنان خسته می شویم که دیگر دل مان نمی خواهد ادامه دهیم، بعد سر قلب فریاد می زنیم از او می خواهیم دست از تلاش بردارد، دمی حداقل لحظه ای درنگ کند، حتی به او بد و بیراه می گوییم، اما وی بی اعتنا به حرف های ما به دویدن اش ادامه می دهد و ما حیرت زده نگاه مان خیره به او می ماند، چطور می تواند با وجود درد هایی که دارد باز بتپد؟! تلاش بی وقفه اش ما را شگفت زده می کند طوری که حتی مغز سکوت می کند و در کلام “تالاپ تلوپ اش” رازهایی نهان می یابد، پس از صلح با مغز، هر دو تشویق اش می کنیم ادامه دهد، غبار دریا کمی کمتر می شود و ما بیشتر تشویق اش می کنیم به قدری تحسین برانگیزست که مغز به احترام اش کلاه از سر بر می دارد
می خواهیم خوشحالش کنیم قول می دهیم کاری کنیم تا زحماتش هدر نرود. مغز از افکارش شرمنده است دیگر شرم اش می آید از زندگی بنالد، شرم اش می آید عمرمان را تباه کند و دوباره تاب می آوریم اما این بار بدون پرسیدن آن سوال، با انتخاب خودمان از صمیم قلب تاب می آوریم.

حتما ببینید

چهارمین جشن بوت‌کمپ‌های همراز و آغاز معرفی و ثبت‌نام دوره پنجم

طنین دانایی در نت‌های تابستان؛ همراز، پلی میان هنر و شخصیت‌سازی تهران، خرداد ۱۴۰۵ — …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *